بی تو

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سكوت كوچه تو نیمه شب ره می سپارم
آن زمان این كوچه هر شب
كوچه میعاد ما بود
از دم شب تا سحرگه قصه فردای ما بود
این زمان افكنده بر ما سایه دیوار جدایی
ای خدا آخر كجا رفت روزگار آشنایی

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سكوت كوچه تو نیمه شب ره می سپارم
آن زمان این كوچه هر شب
كوچه میعاد ما بود
از دم شب تا سحرگه قصه فردای ما بود
این زمان افكنده بر ما سایه دیوار جدایی
ای خدا آخر كجا رفت روزگار آشنایی


اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه
با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد
مهم نيست كه او مال تو باشد مهم اين است
كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد
و نفس بكش

عشق
من زندگی را برای عشق می خواهم می خواهم تا ابد عاشق بمانم
می خواهم برای عشق بخندم و برايش گريه كنم
می خواهم با عشق به خدايم برسم
می خواهم عشق را ثابت كنم
می خواهم برای عشق بميرم
می خواهم برای تو بميرم ...
شایدیه کسی شبابرای اینکه خواب تروببینه به خدا التماس میکنه
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ میزنه وتپش قلبش مرتباً
بیشترمیشه مطمعن باش یه کسی شب با خاطرتوتوی دریایی
از اشک میخوابه ولی تو اون نمیبینی باور کن
اونکه توی رویایی با تو بودن میمونه من هستم.

اگه کسی رو دوست داشته باشی.
نمی تونی تو چشماش زول بزنی.
نمی تونی دوری شو تحمل کنی.
نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری.
نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری.
واسه همینه که عاشقا دیوونه میشن

وابستگي چه زود اتفاق مي افتد
قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي
اين دلتنگي را بگير از من
هنوز تولد نيافته ام
من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
کاش می شد اشک رو تهديد کرد ...
مدت لبخند رو تمديد کرد ...
کاش می شد در ميان لحظه ها !
لحظه ی ديدار رو نزديک کرد .
بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند
واي ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند
اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد
هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد
عشق من با تو به ميزان تقدس مي رسد
بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد
«
دوستت دارم» براي من کلام تازه نيستحد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست
در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم
بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم
چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند
گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند
با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم
ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم
چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد
هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد
من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام
ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام
می دونی چرا وقتی گريه می کنی چشماتو می بندی ؟
وقتی می خوای بخندی ؟
وقتی می خوای کسی رو بوس کنی ؟
وقتی می خوای توی رويا بری چشماتو می بندی ؟
چون قشنگ ترين چيزهای اين دنيا ديدنی نيستند .
دلم داره از غم عشقت مي سوزه
و
ذره ذره وجودم داره مثل شمع آب مي شه
آخ باز دلم گرفته ديگه خسته شدم
ديگه دارم داغون مي شم
اي خدا...اي خدا
يعني ميشه؟
منم يه روز مثل اين دو تا شونه به شونش راه برم؟
