|
دوستت دارم |
|
|
|
از تو جدا شده است ... دلم نه ........ از این همه آبی ... از این همه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ... قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم .... دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ... در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ... فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ... تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی .... فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم .... اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم .... دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است بازهم بهت میگم دوستت دارم
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
   
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست  | |
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:0  توسط رسول
|
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم.
شانه بالا زدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
تكان دادن سر را كه
عجيب ! عاقبت مرد؟
افسوس !
كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟»
دونگاه
دونگاهی که کردمت همه عمر
نرود، تا قیامت ازیادم
نگه اولین، که دل بردی
نگه آخرین، که جان دادم
تنها يک روز در سراسر حيات کافيست
نگاه از گذشته برگير و بر آن غبطه مخور
چرا که از دست رفته است
در غم آينده نيز مباش؛چرا که هنوز فرا نرسيده است
زندگی را در همين لحظه بگذران
و آن را چنان زيبا بيافرين که ارزش به ياد ماندن را داشته باشد
+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 10:18  توسط رسول
|