خسته ام اي روزگار لعنتي خسته ام
خسته ام اي روزگار لعنتي خسته ام از اين هواي غربتي خسته ام از آسمون و از زمين از تمام دشمنان در كمين
برا هر كي دل من تنگ ميشه تا مي فهمه دلش از سنگ ميشه

با قلم مي گويم : اي همزاد اي هم سرنوشت هر دومان حيران بازي هاي زشت حرف هايم را نوشتي دستخوش اشكهايم را كجا خواهي نوشت ؟
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت، به من و سادگیم خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال توبود تو برو برو تاراحتترتکه های دل خودرا آرام سرهم بندزنم

امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم غرق درياي شرابم كن و بگذار بميرم قصه ي عشق بگوش من ديوانه چه خواني؟ بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم گر چه عشق تو سرابي ست فريبنده و سوزان دلخوش اي مه به سرابم كن و بگذار بميرم زندگي تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي بعد از اين مرده حسابم كن و بگذار بميرم تا به كي خلقه شوم سر بدر خانه بكوبم از در خويش جوابم كن و بگذار بميرم اشك گرمم كه به نوك مژه شمع بلرزم شعله شو يكسره ابم كن و بگذار بميرم
.jpg)
